نامه کودکان به خدا
|
|
نامه کودکان به خدا
+ نوشته شده توسط alone در شنبه هجدهم آبان 1387 و ساعت
14:2 |
![]() باز باران، با ترانه، با گهرهای فراوان می خورد بر بام خانه. من به پشت شیشه تنها، ایستاده در گذرها، رودها راه اوفتاده. شاد و خرم یک دو سه گنجشک پر گو، باز هر دم می پرند، این سو و آن سو. می خورد بر شیشه و در مشت و سیلی، آسمان امروز دیگر نیست نیلی. یادم آرد روز باران: گردش یک روز دیرین، خوب و شیرین توی جنگل های گیلان. کودکی ده ساله بودم، شاد و خرم نرم و نازک، چست و چابک. از پرنده، از خزنده، از چرنده، بود جنگل گرم و زنده. آسمان آبی، چو دریا، یک دو ابر، اینجا و آنجا چون دل من، روز روشن. بوی جنگل، تازه و تر، همچو می مستی دهنده. بر درختان میزدی پر، هر کجا زیبا پرنده. برکه ها آرام و آبی، برگ و گل هر جا نمایان، چتر نیلوفر درخشان، آفتابی. سنگ ها از آب جسته، از خزه پوشیده تن را، بس وزغ آنجا نشسته، دم به دم در شور و غوغا. رودخانه، با دو صد زیبا ترانه، زیر پاهای درختان چرخ میزد، چرخ میزد، همچو مستان. چشمه ها چون شیشه های آفتابی، نرم و خوش در جوش و لرزه، توی آنها سنگ ریزه، سرخ و سبز و زرد و آبی. با دو پای کودکانه، می دویدم همچو آهو، می پریدم از لب جو، دور میگشتم ز خانه. می کشانیدم به پایین، شاخه های بید مشکی دست من می گشت رنگین، از تمشک سرخ و مشکی. می شندیم از پرنده، داستانهای نهانی، از لب باد وزنده، رازهای زندگانی. هر چه می دیدم در آنجا، بود دلکش، بود زیبا، شاد بودم، می سرودم "روز، ای روز دلارا! داده ات خورشید رخشان، این چنین رخسار زیبا، ورنه بودی زشت و بیجان. این درختان، با همه سبزی و خوبی، گو چه می بودند جز پاهای چوبی، گر نبودی مهر رخشان؟ روز، ای روز دلارا! گر دلارایی ست، از خورشید باشد. ای درخت سبز و زیبا! هر چه زیبایی ست از خورشید باشد." اندک اندک، رفته رفته، ابر ها گشتند چیره. آسمان گردید تیره، بسته شد رخساره ی خورشید رخشان، ریخت باران، ریخت باران. جنگل از باد گریزان، چرخ ها می زد چو دریا، دانه ها ی "گرد" باران، پهن میگشتند هر جا. برق چون شمشیر بران، پاره میکرد ابر ها را تندر دیوانه غران، مشت میزد ابرها را. روی برکه مرغ آبی، از میانه، از کرانه، با شتابی چرخ میزد بی شماره. گیسوی سیمین مه را، شانه میزد دست باران باد ها، با فوت، خوانا، می نمودندش پریشان. سبزه در زیر درختان، رفته رفته گشت دریا توی این دریای جوشان، جنگل وارونه پیدا. بس دلارا بود جنگل، به، چه زیبا بود جنگل! بس فسانه، بس ترانه، بس ترانه، بس فسانه. بس گوارا بود باران، به، چه زیبا بود باران! می شنیدم اندر این گوهر فشانی، رازهای جاودانی، پند های آسمانی. "بشنو از من، کودک من، پیش چشم مرد فردا، زندگانی، خواه تیره، خواه روشن، هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا." + نوشته شده توسط alone در شنبه هجدهم آبان 1387 و ساعت
12:37 |
همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی + نوشته شده توسط alone در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 و ساعت
14:0 |
چنتا عکس برای بیوفاترین عشق دنیا من برگشتم کیمیا + نوشته شده توسط alone در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 و ساعت
14:0 |
+ نوشته شده توسط alone در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 و ساعت
13:58 |
+ نوشته شده توسط alone در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 و ساعت
13:58 |
+ نوشته شده توسط alone در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 و ساعت
13:57 |
+ نوشته شده توسط alone در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 و ساعت
13:56 |
+ نوشته شده توسط alone در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 و ساعت
13:56 |
+ نوشته شده توسط alone در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 و ساعت
14:17 |
دلم میخواهد برای تو تا میتونم دعا کنم واسه همیشه بودنت بازم خدا خدا کنم دلم میخواد برای تو قصه بگم از آسمون بهت بگم تا همیشه پیشم بمون پیشم بمون دلم میخواد تا بدونی تنهایی درد بی دواست اما عزیز اینو بدون خدا به فکر عاشقاست + نوشته شده توسط alone در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 و ساعت
14:16 |
دوباره هوای چشمانم ابریست ولی باران نمی بارد
کیمیا جان عزیز دل من. ازم نخواه فراموشت کنم چون نمیتونم. در ضمن هیچ وقت کسی که از دیده میره از دل نمیره. میدونم بهت نمیرسم ولی حداقل واسه عشقم ارزش قائل شو و نگو فراموشت کنم چون نمیتونم.چه باحال واسه اولین بار تو زندگیم گفتم نمیتونم. خوشحال میشم هر از گاهی ازم یاد کنی و اگه حرمتی دارم چنتا از کلمه های قشنگت رو بهم هدیه بدی. دوستت دارم نازنین همیشگی.
میبینی هنوز چقدر بچه ام.... + نوشته شده توسط alone در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 و ساعت
13:41 |
نیمه شب آواره و بی حس و حال در سرم سودای جامی بی زوال پرسه ای آغاز کردم در خیال دل به یاد آورد ایام وصال از جدایی یک دو سالی می گذشت یک دو سال از عمر رفت و بر نگشت دل به یاد آورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را آن نظر بازی و آن اسرار را آن دو چشم مست آهو وار را هم چو رازی مبهم و سر بسته بود چون من از تکرار او هم خسته بود آمد و هم آشیان شد با من او هم نشین و هم زبان شد با من او گفتمش عشقت به دل افزون شده دل ز جادوی رخت افسون شده گفت در عشقت وفادارم بدان من تو را بس دوست میدارم بدان گفتمش در عشق پا برجاست دل گر تو ذورقبان شوی دریاست دل روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بیگمان از مرگ ما پروا نداشت آن کبوتر عاقبت از بند رست رفت و با دلدار دیگر عهد بست با که گویم او که همخون من است خصم جان و تشنه ی خون من است از غمش با دود و دم همدم شدم باده نوش غصه ی او من شدم عشق من از من گذشتی خوش گذر بعد از این حتی تو اسمم را مبر آخر این یکبار از من بشنو پند بر منو بر روزگارم دل مبند بعد از این هم آشیانت هر کس است باش با او یاد تو مارا بس است
+ نوشته شده توسط alone در سه شنبه بیستم فروردین 1387 و ساعت
13:54 |
تو رفتی ولی من مجبورم یه مدت دیگه تو این دنیا زندگی کنم. دعا کن بتونم دوام بیارم. + نوشته شده توسط alone در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 و ساعت
13:6 |
بهترین دوست اون دوستیه که بتونی باهاش روی یک سکو سکت بشینی و چیزی نگی و وقتی ازش دور میشی حس کنی بهترین گفتگوی عمرت رو داشتی
+ نوشته شده توسط alone در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 و ساعت
13:2 |
![]() وقتی تو با من نیستی از من چه می ماند از من جز این هر لحظه فرسودن چه می ماند از من چه می ماند جز این تکرار پی در پی تکرار من در من! مگر از من چه میماند غیر از خیالی خسته از تکرار تنهایی غیر از غباری در لباس تن که می ماند از روزهای دیر بی فردا چه می آید از لحظه های رفته روشن چه می ماند وقتی تو با من نیستی از من چه می ماند از من جز این هر لحظه فرسودن چه می ماند از من اگر کوهم اگر دریا بی تو میان قاب پیراهن چه می ماند بی تو چه فرقی می کند دنیای تنها را غیر از غبارو آهن و آدم چه میماند وقتی تو با من نیستی از من که می پرسد از شعر و شاعر جز شب و شیون چه می ماند... + نوشته شده توسط alone در شنبه یازدهم اسفند 1386 و ساعت
12:25 |
بگو آنچه در دلت است و با گفتنش نیروی عشق در وجودم بیشتر میشود! + نوشته شده توسط alone در شنبه یازدهم اسفند 1386 و ساعت
12:24 |
+ نوشته شده توسط alone در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 و ساعت
13:10 |
|
|